تبليغاتX
سودای دیوانگی
پرواز تا بیکران
دلم میخواد اگه شده کمی حرفای دلم رو بیرون بریزم.
هرچند دلها اونقدر سنگ شده که هیچ کس غصه ی دل کسی رو درک نمیکنه.

خیال نمیکردم تو هم مثل بقیه باشی.
فکر میکردم هیچ وقت راضی به غم و عذابم نباشی.
اون هم تو این موقعیت.
فردا کنکورمه اما از شدت غصه هیچی نمیفهمم.
دستام توان و قدرتش رو نداره که تایپ کنه.

خوابم تعبیر شد.
تو نجاتم دادی از غرق شدن تو گناه.
اما نه اونجور که تو خواب دیدم.
تو خواب بغلم کردی و کشوندیم بیرون و تا آخر راه بام بودی.
اما الان...
میدونی دوباره رفتم طرف خدا.
اما با یه دل شکسته. دلی که تو شکوندیش.
از تنهایی رفتم پیشش. رفتم تا بگم خدا اونم تنهام گذاشت.
کمکم کن. جز تو کسی رو ندارم. آدما سنگن.

بگم خدا قلبم رو دادم تا یخ دلش آب بشه.
آب شد. اما دوباره یخ بست.

حالا دیگه چیزی ندارم که بخوام دوباره آبش کنم.
دیگه قلبی واسم نمونده.

جاش تو سینم یه دریای خونه.
دلم پر از آتیشه. آتیشی که داره میسوزونم.

چقدر زود یخ بستی. همین یک ماه پیش بود خودتو به آب و آتیش میزدی که بام کمی حرف بزنی.
ناراحت بودی که نمیتونی.
اما حالا که میتونی دیگه نمیخوای.
بهم قول داده بودی بی وفا.

به همین زودی زدی زیرش؟
میذاشتی کنکورم رو بدم که لا اقل زندگیم خراب نشه.
من با تو این کارو کردم؟
اون موقع که امتحان داشتی همه دعام امتحانات بود.
همه کارم آرامشت بود. تا حدی که تونستم کمکت کردم.

تو شرایطی که باید بهم روحیه میدادی نبودی .
این واسه جبرانشه؟؟؟؟!!!!!!!

یاد حرفات که میفتم اشک میریزم. شاید دارم تاوان گناهام رو پس میدم.
میدونستم فرشته ای. اما فکر میکردم فرشته ی نجات منی.
نمیدونستم یه روز فرشته ی عذاب میشی.

فکر میکردم همیشه کنارمی . تو لحظه های سخت هستی تا حرفات بازم مرهمی واسه دل خستم باشه.

آه.....
به همین راحتی میشه آه کشید.
وقتی دلت آتیشه دودش مدام از لبات میاد بیرون.
آه کشیدن و یه گوشه نشستن و به یه نقطه خیره شدن عادتم شده.
تو جمع ساکتم. به سختی لبخند میزنم.
تو تنهایی آروم گریه میکنم. حتی حق ندارم بلند گریه کنم.
نکنه کسی صدای هق هقم رو بشنوه.

هنوزم ناراحت میشی از غم من؟
یا اینکه حتی نمیدونی یعنی چی.

میخواستم این بار که اومدی همش بخندیم و بخندونمت.
میخواستم دیگه از غصه نگم. میخواستم دوباره پاک بشم.
دوباره بات پرواز کنم. همه اون روزای تلخ رو جبران کنیم.

اما دنیا واسه من شادی رو نخواست.
قسمت من همین بود. اشک و حسرت.
غصه داره پیرم میکنه.

خیال میکردم وقتی با تو باشم بزرگم.
افتخار میکردم. اما افسوس افتخار من همش ذلت شد.
گله ای ندارم. من لیاقت تو رو نداشتم.

شاید اون موقع داشتم. اما الان که مطمئنم دیگه ندارم.
تو کجا و من کجا.

قبل از آشنایی باهات همیشه تو دلم میگفتم یه سره میری بهشت.

باید با کسی باشم که مثل خودم باشه.
میخوام یه چیزی بگم که تا حالا بهت نگفتم.

تو حرم امام رضا بهش گفتم
دوسش دارم به خاطر پاکی و خوبیش.
به عشق حضرت زهرا(س) و امام علی (ع) قسمت میدم
عشق ما رو همیشگی کن.

اما حالا دیگه اینجور نیست. واسه بدی من خدا تو رو ازم گرفت.

با خودم میگفتم آسون به دستش نیوردم که آسون از دستش بدم.
غافل از اینکه من اصلا تو رو به دست نیورده بودم.

هنوزم یه جایی پیش خدا دارم. اینو از خوابهام میدونم.
از احساسی که خدا بهم داده. از قلبم که واسه همه میسوزه و میتپه.

میرم در خونش و ازش میخوام این بلایی رو که سرم اوردی سر تو هم بیاره.
تو هم بی قراری رو حس کنی. دلتنگ و عاشق بشی.

میخوام دلم رو یخ کنم. از این به بعد قلب منم از یخ میشه.
منم بی روح و بی احساس میشم.

دوستت داشتم و دارم . قسم میخورم . به خدا و تمام آفریده هاش قسم
حاضر بودم من بمیرم و تو زنده باشی.
حاضر بودم تمام سالهایی رو که قراره زنده باشم زیر خاک بخوابم و اضافه ی عمر تو بشه.

اما از حالا به بعد میخوام یخ و بی روح بشم.
نسبت به همه.
وقتی تو با همه ی محبتت دوستم نداشته باشی و نخوای با من باشی و حرف بزنی.
از کی انتظار دوست داشتن داشته باشم.
دوست داشتنی نبودم و نیستم. نه واسه تو نه واسه هیچ کس دیگه.

از این به بعد عشق و دوست داشتن رو از قلب و زندگیم خارج میکنم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 14:36  توسط گلی خوشکلی  | 

دلم میخواست بدانی چقدر دوستت دارم.
بدانی یک روز یکی فهمید دلت چقدر آشفتگی دارد.
یک روز یکی آمد ، آمد تا دلتنگی هایت را بردارد و برود.

یک روز یکی خواب همسفر شدن با تو را دید.
همسفر به دوردست های این دریای آبی.
و تو نجاتش دادی. با بازوان قوی ات.

آمد تا با تو پرواز کند. تا با تو سوار یک قایق شود.
نمیدانم در میانه ی راه آسمان و زمین بود یا وسط دریا.

نمیدانم کجا بود. دل بر تو بست.
تو را دید که مثل فرشته های آسمانی.
پاک و بی ریا ، پاک و پر محبت . پاک و مهربان...

تو را دید که خیره در آسمانی و محو در لایزال الهی.
تو را دید که با همان بازوان قوی تکیه گاه راه بهشتش شده ای.

در چشمانت شبنم عشقی آسمانی دید.

همه اش شوق خدا بود. حالا تو فرشته ی راه او شده ای.

دلت سنگ نبود. اما با من هم نبود.
یک لحظه حس تلخی همه ی وجودم را شکست.

داشتم سقوط میکردم. بالهایم شکست.

تو را دیدم چشم در چشم فرشته هایی .
تو را دیدم داری دستم را رها میکنی.

دیدم که دیگر تکیه گاه ندارم. دیدم که بازوانت این غریق را کاری ندارند.

دیدم که من هم مثل دیگرانم در چشمهای تو.
چشمهایت ... کاش نگاه نمیکردم و نمیفهمیدم چه ام.

نگاه نکردی و اشکهایم را ندیدی.
حق نداشتی. این خیانت بود. من به تو نزدیک تر بودم.
نزدیک تر از خواهر. نزدیک تر از خواهر.

نباید همه ی احساسم را فدای لفظت میکردی.
فدای کلمات.

ندیدی چگونه شکستم.
ندیدی سقوط کردم. از آسمانها افتادم.
بالهایم شکست. تنم ، استخوانهایم شکست.
نگاه نکردی ببینی فرشته ات کنارت نیست.

نگاه نکردی و ندیدی آن دورها ، فرشته ات روی زمین افتاده.
ندیدی قلبش روی زمین پخش شده.

ندیدی چشمهای خیسش را که پشت هاله ی اشک روزش شب است و شبش زندان.

****

هیچ وقت چنین درسی بهم ندادی. گرچه بارها گفتی کسی رو دوست نداری.
اما اون لحظه احساست رو درک کردم.

خواستم فراموشت کنم. چند روز مثل تو فکر کردم. فکر کردم دوستت ندارم.
حس خوبی بود . کسی توی قلبم نبود.

اما احساس کردم قلبم خالی شده. اونقدر خالی که حس میکنم قسمتی از وجودم نیست.

دوستت داشتم ، نه به خاطر قیافه و تیپ و هیکلت.
به خاطر پاکیت. به خاطر اینکه احساست رو دوست داشتم.
تنها کسی بودی که همه ی حرفهام رو درک میکرد.
احساسم رو حس میکرد. بیشتر از هر کسی دیگه ای میفهمید چی میگم.
مثل خودم بود. مثل خودم فکر میکرد.

دوستت داشتم چون میدیدم پرواز باشکوهت رو به سمت خدا.
چون کمکم میکردی پرواز کنم به سمتش.

چون برام قشنگ بود خیال نازت تو گندم زار.
چون برام دیدنی بود احساس مقدست.
چون افتخار میکردم وقتی پرسشت رو در مورد نماز شنیدم.
وقتی کنجکاو بودی که تو نماز باید به چی فکر کنی.
وقتی فهمیدم ذکر میگی و چقدر مشتاقی.
وقتی میدیدم از غیبت بدت میاد. وقتی از امام رضا برام میگفتی و احساست تو حرمش.

وقتی که جواب دخترا رو نمیدادی. وقتی .......

وقتی میشی خیال من
اگه نباشی پیش من
اشکای چشمامو ببین
که میریزه به پای تو

هنوز هم دوستت دارم. اما دیگه نمیتونم بات باشم.
نمیتونم بات پرواز کنم. چون از من فرسنگها فاصله گرفتی.
چون بالهای من شکسته. و تو بی خبری.

تو من رو مثل بقیه ی فرشته های اطرافت میبینی.
دیگه تک نیستم.

با خودم گفتم باید تنها عاشق خدا باشم.
باید دلم رو فقط مخصوص اون بذارم. اما...

اما تو رو هم به خاطر اون دوست دارم.
ما قرار بود هر دو با هم بریم پیشش.

دلم میخواست تا آخر این راه با تو باشم .

روحم اونقدر شکسته و خستس که توان ندارم.
حتی توان شنیدن یه موسیقی عرفانی.
با کوچکترین چیزی میشکنه.
مثل بالهام زیر بار غصه ها خرد شده.

یه روز دوباره نفس میگیرم. یه روز راه میفتم و دوباره قدم تو راهش میذارم.
اما اگه خدا کمکم کنه. دوباره به بالهام جون بده و خوبشون کنه.

نمیدونم میخواد دوباره واسم فرشته بفرسته یا نه.
نمیدونم قراره دوباره یادت بیاد و بگردی دنبالم یا با فرشته ها بری.

فقط امیدوارم کمکم کنه. و اگه فرشته ای فرستاد ازم نگیرش.

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 1:12  توسط گلی خوشکلی  | 

سلام سلام صدتا سلام

امروز یکی از زیباترین روزهای دنیاس

امروز تولد عمو کوچولوی منه.
تولد عزیز دلم .
کسی که تو این مدت شبا به خاطر من بیدار بود.
چشاش قرمز شد. از درساش افتاد.
از کارش.
همش برام دعا میکرد.

این یه شعر نا قابل که همین الان سرودم.
امیدوارم ازش خوشت بیاد.

فرشته ها برید کنار ، گل من از راه رسیده
به خاطر من اومده ، قشنگ تر از ماه رسیده

شبام پر از نور و گله ، وقتی کنارم میمونه
شکوفه بارون میکنه ، وقتی بهارم میمونه

قلب فرشته ی گلم ، از همتون قشنگ تره
بال سفید و نازکش ، از همتون بزرگتره

دنیا رو گل بارون کنید یاس سپید من اومد
عطر و گلاب روش بپاشید ، عشق و نوید من اومد

زمین رو با گلای سرخ ، فرش قدمهاش بکنید
قشنگ ترین ستاره رو ، خجل ز چشماش بکنید

آهای فرشته های خوب ، براش دعا دعا کنید
برای خوشبختی اون ، همش خدا خدا کنید

یه وقتی چشمش نزنن ، آدمای زشت و حسود
اسپند براش دود بکنید ، چشم بد از گلم به دور

تولد گل منه ، مبارکا بهش میگم
خدایا قابلم بدون ، یه روزی به خودش بگم

دلم میخواست یه هدیه بهت بدم.
یه هدیه ایه که خیلی خیلی دلم میخواست بهت بدم. اما ....

برات دعا میکنم. تموم خوبی های دنیا هدیه به تو.

مواظب خودت باش همیشه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 13:35  توسط گلی خوشکلی  | 

اي تمام لحظه هايت سبز
اي فداي نام زيبايت

تا کجا تا کي
بايد از بودن گذشت؟!

تا کجا خود را به درياي نبودن ميزني؟

تا به کي شيريني بودن فداي آشنايان ميکني؟

***
چرا همه ي وجودت را فنا کرده اي؟

چرا به خاطر ديگران ، همه خوشي هايت را فدا کرده اي؟

درخت ميشوي و آسمان را به گريه مي اندازي.
آسمان را عاشق ميکني.

خود را سياه مي نامي تا آسمان بيزار شود و خسته.
غافلي که بيشتر ميبارد ...
آنقدر ميبارد تا سياهي ات بشويد و تو باز هم محو آسمان شوي.

نگرانم. دلم ميگيرد وقتي به خاطر ديگران خود را ناديده ميگيري.
به خاطر آنهايي که دردهاي دل زيبايت را درک نميکنند.

کلمات از سراچه ي خيالم گم گشته اند.
بگذار ساده بگويم. بگذار ساده اعتراف کنم.

شايد من و امثال من آنقدر حقيريم که بزرگي يک انسان را درک نکنيم.
شايد اين دل منست که تيره شده و جز خود هچ کس را نميبيند.

شايد دنيا همينست. گذشتن از خود به خاطر ديگران.

شايد منم که حقي را که بر خود نهاده ام بيشتر از اهداي آن به ديگران ميپندارم.

هر چه هستي پاکي ات را ميستايم و آرزو ميکنم چون تو باشم.
آرزو ميکنم ديگر خودخواه نباشم. مثل تو مهربان شوم.

دوباره فرشته شوم. آنچنان که دل فرشته گونه ات تصور ميکند.
مثل تو پاک و ساده باشم.
دلم ميخواهد درک کنم بزرگي قلب تو را .

اگر اشتباه ميکنم ، اگر بايد از حق خويش گذشت بگو تا من هم مثل تو پاک باشم.
اگر درست ميگويم ، تو مهربان تر از فرشته هايي.

اما گاهي بايد خودخواه نما باشي تا آسمان فرو نريزد.

 

*****

سلام دوستان عزیز

ممنونم از همه عزیزانی که به فکر عمو جونم بودن.

حالش خوبه خوبه. شرمنده که زودتر نتونستم بیام و بگم.

خیلی خوشحالم دوستان خوبی مثل شما دارم.

همه ی همتون. ساقی گلم . آقای سعید که خیلی لطف داشتن به من.

دو تا سحر جون . سپیده جون . آقا بهداد .پرنده جون  و همه ی همه . اگه اسم کسی رو یادم رفت

ببخشه. خیلی دوستتون دارم. خیلی زیاد.

اگه نمیتونم به وبلاگای قشنگتون سر بزنم شرمنده.

کنکوره و هزار بدبختی.

بعد از کنکور از خجالتتون در میام.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 11:17  توسط گلی خوشکلی  |